اسباب کشی
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٧  

سلام از امروز این وبلاگ به اینجا منتقل می شه.


کلمات کلیدی:
اولین شعر نویی که به آواز راه یافت
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦  

پر کن پیاله را

کین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم

تامرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پای

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

هان ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد



در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با آنکه ناله میکشم از دل که آب -آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را.............

                                             فریدون مشیری

این شعر با اجرای استاد شجریان به فضای موسیقی سنتی راه یافت.

 


کلمات کلیدی:
کامیون حمل زباله
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳  

روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. رانندة تاکسی من محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بیرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد. با تعجب از او پرسیدم: ((چرا شما این رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برایتان توضیح میدهم: ((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان پخش کنید.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.
زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.)) زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست
.

 


کلمات کلیدی: حماقت ،حقیقت ،اصلاح تفکر ،زندگی
سکوت
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳  

تمام وجودم در سکوت غرق خواهد شد

در جایی که صدا نیز خیانت است

تفکر عین حماقت

و متفکر محارب با خدا

در عصری که تجربه را به بازآموزی

و مکتب نرفته را به آموزگاری می گمارند

چقدر نو آفتاب تابان، پشت ابرهای دلم

                                     کم سو و بی فروغ است

وچه لبریزم از خواب و رویایی

تا جبران بیداری کسل وارم کند

چه خوب است هوشیاری در سرزمینی که

                      عقل نایاب نیست ولی، قدرش را می دانند.

                                            ریما


کلمات کلیدی:
وصیت نامه کمیاب یک شاعر نایاب
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦  

امروز توی ایمیلم به این متن برخوردم شماهم اگر قبلا ندیدین بخونید:

وصیت نامه عجیب مرحوم حسین پناهی بازیگر سینمای ایران

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می طلبم.


روحش شاد


کلمات کلیدی:
که هنوز
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٧/٢۳  

با یاد تو من مست و خرابم، که هنوز         

جام تن من تشنه آن شراب ناب است، که هنوز

چشمه آبم و در نیاز سرچشمه نابم، که هنوز

از نماندنت این تن من درد خمار است، که هنوز

برمستی از لبان تو امیدوارم، که هنوز

اینجا چه کنم، در ته چاهیم، که هنوز

در ظلمت این قهر نگاهیم، که هنوز

تصویرم اگر در آیینه ات تار بماندست، که هنوز

تو چراغ و آن جام بیاور، که هنوز

محتاج به آن نگاه مستانه یارم، که هنوز

محتاج به آن نگاه زیبای نگارم، که هنوز 

                                               ریما


کلمات کلیدی:
تکه نبشته
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤  

بعضی وقتها احساس درونم رو نمی تونم به طور عادی مثل آدم بروز بدم شعر هم می آد نه

قافیه داره و وزن نه هیچ کوفت دیگه.

امروز صبح بلاخره نشخار شبانه تا دم صبح رو دنبال هم ردیف کردم تا شاید بیرون انداختنش

راحتر کنه تحمل اونو:

من آتش درونم نیازمند دم است و خاک سبب مرگ زودرسش.چگونه در این تهاجم ایل وار و

خانمان سوز، فرزند فکر و عصاره روح پرتلاطم را دربی تنوری، برای محو شدن از دیدگان

شکارچیان اسب سوار از گزند حفظ کنم.

ریما


کلمات کلیدی:
حماقت
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٩  

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»
روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!!!


 دو چیز را پایانی نیست، یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم!

آلبرت انیشتین

 


کلمات کلیدی: تفکر غلط ،حماقت
نبوغ و قدرت
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸  

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک  مورد به یاد ماندنی اتفاق افتادشکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  که هنگام  خرید  یک بسته صابون متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است.بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد  کارخانه  این مشکل  بررسی، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :                                                                                             

 پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهیز گردید.سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ،  مشکلی مشابه  نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا  یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد: تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد! 

هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.

((آلبرت انشتین))


کلمات کلیدی: خودباوری ،درمان ،قدرت ،نبوغ
معادل فارسی واژه ها در پارسی
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧  

ما اینقدر راحت از واژه ها و کلمات غیر فارسی(پارسی)استفاده که بعضی مواقع نسبت به بیگانه بودن آنها واکنشی نشون نمی دیم درست مثل این یادداشت که سراسر مملو از این دست واژه هاست.

امروز ایمیلی برام اومد که محتواش برام خیلی جالب بود.خواستم شما هم ببینید و با هم از این به بعد یواش یواش هم که شده استفاده کنیم.

برای دریافت نسخه pdf به اینجا مراجه کنید


کلمات کلیدی:
قیمت آنلاین سکه، طلا، ارز، فلزات و نسبت ارزها ی معتبر
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٢  

برای راحتی شما خوانندگان جدول قیمت آنلاین سکه، طلا، ارز، فلزات و نسبت ارزها ی معتبر در وبلاگ با استفاده از کدهای  سایت مثقال گذاشتم که ببینید و دعا کنید.خیال باطل


کلمات کلیدی:
محکومیت
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٢  

متن زیر شاید تکراری باشه ولی از مزه اش کم نمی شه امتحان کنین

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش دررختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود

 و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ....
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم اینموقع شب اینجا  نشستی؟
!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اونوقتها رو به یاد  میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقاتکرده بودیم ، یادته...؟
!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر ازاشک شد و گفت :  آره یادمه
...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته مارو توی اتاقت  غافلگیر کرد؟
!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت :آره یادمه، انگار دیروز بود
!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ روبه سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواجمیکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت  زندان آب خنک بخوری ؟
!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و
...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز 

آزاد می شدم 

 


کلمات کلیدی: زندگی ،فردا
آسان بیندیش راحت زندگی کن
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱  

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

 

 


کلمات کلیدی: زندگی ،درمان ،فلسفه
حقیقت یا دروغ
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٤  

شنیدم

((روزی دروغ و حقیقت رفتند کنار دریا، دروغ به حقیقت گفت: موافقی شنا کنیم؟ حقیقت قبول کرد و تا لخت شد توی آب رفت دروغ لباسهایش را دزدید و فرار کرد. از آن روز به بعد حقیقت بیچاره عریان ماند مجبور شد مخفی شود و از آن به بعد مردم دروغ را با لباس حقیقت دیدند)). 


کلمات کلیدی: دروغگویی ،حقیقت
یک مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱  

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند.. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید

 

 نورمن وینست پیل


مرد ((صادق)) مرد((بازیگر))
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳۱  

 

1- مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،

برای آن یک ساعت هم که پولنمی گیرم

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

2- مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد

تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند تا وقتشان تلف نشود!

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

3- مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها

می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست!

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش کشید.

به فکر فرو رفت...

باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد!

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد: 

از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد،

کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد

وهمه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

 وهر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد

به نفس بالا می گفت: خوب بچه هادرس جلسه ی قبل را مرور می کنیم ! 

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار

را دیرتر تحویل دهد: تا حالاچند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده

بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

- حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده .

- مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده.

- مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!

اما او دیگر  با خودش «صادق» نیست.

او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم!

 

 

 


کلمات کلیدی: دروغگویی ،تفکر غلط
تیزی چاقو نزدیکتر از آنچه که فکر کنیم.
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٩  

سلام

از بزرگی نقل می کنند که در جوانی می خواستم جهان رو اصلاح کنم،

 در سالهای بعد فهمیدم باید قبلش کشورم رو اصلاح کنم، چند سال

بعد پی بردم این کار رو از شهر خودم باید شروع کنم، زمان فهمیدن این

 مطلب کهنسال بودم و حالا که در بستر مرگ افتادم متوجه شدم که اگر

 خودم و خانوادم رو اصلاح می کردم همه چیز در شهر و کشور و جهان

اصلاح می شد.

هر وقت که این حکایت و یا مسایلی از این دست رو می شندیم یا

می خوندم پیش خودم می گفتم ما جزوش نیستیم یا که احتیاج به

 اصلاح نداریم و اصلاح ما مادرزاده و خاله که هیچ خودش end اصلاحاته

که (به قول قصه های زمان ما یکدفعه رعد برق شد آسمون تیره و تاریک

شد صدای غرش شدید...)خاله بغل گوشم گفت به من چه من که دارم

 بسه اونا خودشون برن پیدا کنن من چرا براشون ببرم مگه من

 نوکرشوم؟؟؟!!!

حتما فکر صحبت راجع به یه چیز خیلی سنگینه که پول زیادی هم براش

پرداخت شده خاله باید اونو ببر یه شهر دور برای پسر خوارزاده همسایه

دسته دیزی من؟

نه.مو ضوع سر ۶تا بروشور ١٠صفحه ای قطع جیبی بود که من برده بودم

 تا ایشون صبح که با کوروش(ماشین تحت اختیار)میره سر کار اونو برای

 همکارای ۵، ۶ سالش ببره!

دقیقا آنجا بود که لبه تیز چاقوی تفکر غلطی که فکر می کردم تا

پشت در خونه ماست رو نزدیک روحم احساس کردم.

فکرش هم عضابم میده که چطور ممکنه خاله با اونهمه تفکرات روشن

 فکری بشر دوستی که حتی طاقت دیدن پیری آدم ها رو هم نداره این

 طور با قصاوت ...

به هرحال امیدوارم این تفکر "فرد گرا" که شدیدا تو جامعه ما در حال

گسترش و هیج کسی هم حواسش (حتی به خودش) هم نیست

متوقف بشه والا ممکنه یه روزی من هم واسه خاله مثل بقیه بشم و

 شما هم برای عزیزانتون.

ریما

 


گفته هایی منصوب به ملاصدرا
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٠  

امروز داشتم پستهای از قبل خونده نشده میلمو نگاه میکردم که برخوردم به

 این متن، حیفم اومد که شما نخونید اگه هم قبلا جای دیگه ای دیدینش دوباره

 مطالعه اش بد نیست!

ملاصدرا می گوید

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

 و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

 پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.

برادر می‌شود محتاجان برادری را.

 همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.

 طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را.

 راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.

 شمشیر می‌شود رزمندگان را.

 عصا می‌شود پیران را.

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و

 تکه‌ای نان می‌نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را

میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید.

زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می‌پرد و دور... بی اعتنا به حقیران ِ در

 روح.

کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ

 چیز نمی‌اندیشد.

بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.

برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی ...


کلمات کلیدی:
تبریک
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٩  

سلام

بازم آخر سال شد و من یادم افتاد آپ بشم اونم طبق معمول خیلی دیر.خب تنبلیه دیگه

چارم نداره.می خواستم این دفعه زودتر از بهار ورودش رو تبریک بگم،

پس سال نو مبارک


کلمات کلیدی:
فردا
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٢  

دیروز مرگـروز (margroz)من بود و

فردا تولد چند روزه گی ام

ولی شاید

دیروز کسی نمی دانست

که امروز در ژرفای عمیق و تاریک چاهی هستم

و فردا بر فراز دستانی پاک

برای بوسیدن خورشید خواهم بود

به راستی اگر نردبانی جادویی

مرا به بازوان بی بدیل جاوید نمی رساند

اژدهای آن تاریکی

آتش را خانه امروزم نکرده بود

پس، بیایید تا همیشه

برای نسوختن نسل آدم

نردبان را استوار

فردا را برقرار

و شکر وجود بازوان جاوید را

به جای آوریم.

       ریما


کلمات کلیدی: فردا
خدا بیشتر از ما به فکر ماست
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٠  

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا  نجات یابد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

آخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید، روزی از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، و چون دودی غلیظ به آسمان می رفت - بدترین چیز ممکن -  عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد  با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»


کلمات کلیدی:
ایرانی شناسی
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۳/۸  


        دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت. سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند. یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.
 به آلمانی گفتند که چه قدر می گیری ، گفت 100هزار دلار گفتند برای چه گفت اگر مردم برسد به همسرم به فرانسوی گفتند چقدر گفت 200 هزار دلار که اگر مردم 100هزار برسد به همسرم و 100 هزار برسد به معشوقم به ایرانی گفتند چقدر می گیری گفت 300 هزار دلار گفتند چرا گفت 100 هزار دلار برای شما که اینجا دارید زحمت می کشید بابت شیرینی، 100 هزار دلار هم واسه خودم، 100 هزار دلار هم می دهیم به این آلمانیه و دارو را به او تزریق می کنیم.


کلمات کلیدی:
مناجات یک آزادی خواه
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۳/۸  



از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا


کلمات کلیدی:
ارتباط منطق و قانون
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٦  

 

 

 

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

...
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست
.
همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.و این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی . 

 من که نتونستم از این دزدی اینترنتی بگذرم.شما اگه وسوسه شدین نگذرین و بدزدین!

 

 


کلمات کلیدی:
تفاوتهای کوچکی در خوشحال کردن زن و مرد
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٦  


برای خوشحال کردن یک زن.....یک مرد فقط نیاز دارد که این موارد باشد :
1. یک دوست
2. یک همدم
3. یک عاشق
4. یک برادر
5. یک پدر
6. یک استاد
7. یک سرآشپز
8. یک الکتریسین
9. یک نجار
10. یک لوله کش
11. یک مکانیک
12. یک متخصص چیدمان داخلی منزل
13. یک متخصص مد
14. یک متخصص علوم جنسی
15. یک متخصص بیماری های زنان
16. یک روانشناس
17. یک دافع آفات
18. یک روانپزشک
19. یک شفا دهنده
20... یک شنونده خوب
21.. یک سازمان دهنده
22. یک پدر خوب
23. خیلی تمیز
24. دلسوز
25. ورزشکار
26. گرم
27. مواظب
28. شجاع
29. باهوش
30. بانمک
31. خلاق
32. مهربان
33. قوی
34. فهمیده
35. بردبار
36. محتاط
37. بلند همت
38. با استعداد
39. پر جرأت
40. مصمم
41. صادق
42. قابل اعتماد
43. پر حرارت

بدون فراموش کردن :
44. تعریف کردن مرتب از او
45. عشق ورزیدن به خرید
46. درستکار بودن
47. بسیار پولدار بودن
48. تنش ایجاد نکردن برای او
49. نگاه نکردن به بقیه دختران
و در همان حال، شما باید :
50. توجه زیادی به او بکنید، و انتظار کمتری برای خود داشته باشید
51. زمان زیادی به او بدهید، مخصوصاً زمان برای خودش
52. اجازه رفتن به مکانهای زیادی را به او بدهید، هیچگاه نگران نباشید او
کجا می رود.
بسیار مهم است :
53. هیچگاه فراموش نکنید :
* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهایی که او می گذارد


چگونه یک مرد را خوشحال کنیم :
تنهاش بگذارید

اینو هم باید اضافه کنم این مطلب از طراوشات ذهنی خودم نیست ولی سخت باهاش موافق بودم که تو وبلاگ گذاشتم.جالب اینجاست که فرستنده این مطلب برای من خانمی است!


کلمات کلیدی:
آیکیو
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٧  

سلام

سال نو مبارک.مطلب جالبی رو توی این باکسم پیدا کردم فکر کردم برای شروع سال مناسب باشه پس حالشو ببرین.نیشخند 

الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد  آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ..ولی من کاسه به اندازه کافی  نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بنونم تخم مرغ ها رو توش بزنم

سه شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن

چهار شنبه

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار  چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

پنجشنبه

بازم امروز ریچارد  ازم خواست که واسش سالاد درست کنم ..خوب منم یه دستور جدید رو امتحان کردم ... تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف  کاهو پخش  کنین   و بزارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین ..

خوب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا  کردم   و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره

ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟

 نمیدونم چرا ؟..عجیبه!!! ..حتما خیلی تو کارش استرس داشته ..باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم


جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک ..خوب منم ریختم تو کاسه و  رفتم خونه ی مامانم ..ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتی برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه  ..مونده بودن

شنبه

ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم  روز یکشنبه اونو آماده کنم ..ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ..وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود  

وقتی ریچارد مرغه رو دید ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود ..

حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.

وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد

..آخه چــــرا من ؟؟چــــــرا من؟

هـــــووووم ..جتما به خاطر  استرس کارشه ..مطمئنم

 

 



کلمات کلیدی:
برای بعضی چیزها فکر بیشتری لازمه
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٠  

تلهموش

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»

اما همین که بسته را باز کردند , از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ; چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید , می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند, صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »!

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش , برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی , به هر حال من کاری به تله موش ندارم , تله موش هم ربطی به من ندارد.»

میش وقتی خبر تله موش را شنید , صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی , چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت , به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر , سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام , موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد , چه می شود؟

در نیمه های همان شب , صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود , ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده , موش نبود , بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد , مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت , وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز , حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت , هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود , گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند , تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد , میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح , در حالی که از درد به خود می پیچید , از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین , مرد مزرعه دار مجبور شد , از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا , موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

 

 

نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد , کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

 به نقل از وبلاگم


کلمات کلیدی:
نکته ای از انجیل
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱۸  

در Malachi آیه 3:3 آمده است:   "   او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست." 
این آیه برخی از افراد کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی ازخانمها  پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت
.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست

نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او

در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد.. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در

حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.
«
زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار

این مطلب را از ایمیل خود برداشته ام.


کلمات کلیدی:
شعر از کسی نمی دونم کی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٤  

جناب فکوری نامی بود که هر وقت برای ما این شعر رو می خوند خودش بیشتر کیف  می کرد، گفتم بود چون من مدتی که دیگه افتخار همکاری با خوش تیپ ترین معلم ادبیات رو یکسالی ندارم.امیدوارم همیشه سالم و سرشوق باشه. 

چنان ز غیر تو بیگانه وار می گذرم

که گر به خویش رسم از کنار می گذرم

مطمعینم که این شعر برای هرکسی یاد آورچیزی است.


کلمات کلیدی:
بیایی
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٤  

برسرراهت بنشستم که بیایی

باده به دستم سرراهت که بیایی


من می بزنم تا که شود راه تو کوتاه

من مست شوم خواب روم تا تو بیایی

                                      ریما

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱  

به نام خدا

 

 

کتابخانه ملی ، 1/3/87 ساعت 16:30( تقریبا) وارد سالن شدم.

شاید هیچ وقت حضور اساتیدی از حوزه های مختلف کتابداری یا از نسل های متفاوت را کنار هم زیاد ندیده بودم.

آقای دکتر حری به عنوان میاندار یا دبیر

آقای اصنافی از طرف ادکا(اتحادیه انجمن های علمی– دانشجویی کتابداری و اطالاع رسانی ایران)

خانم رهادوست به عنوان میاندار یا دبیر

آقای دکتر قاضی میر سعید از طرف انجمن کتابداری پزشکی

آقای دکتر افشار زنجانی به عنوان میاندار یا دبیر

آقای دکتر فتاحی از طرف انجمن کتابداری و اطلاع رسانی

و خانم میرزاپور ( به نیابت از طرف خانم انصاری که در جلسه هیات مدیره شورای کتاب کودک شرکت کرده بودند ) از طرف شورا پشت میز روی سن نشسته بودند.

 خانم میرزاپور و آقای اصنافی از نسلی جوانتر از بقیه، آقای افشار، آقای فتاحی و آقای قاضی میر سعید از نسلی قبل تر و خانم رهادوست و آقای حری از نسلی پیش تر از اینها و چه جالب است حضور این سه نسل از کتابداری در کنار هم.

حضور دکتر قاضی میر سعید که حتی از دادن اطلاعات اولیه درباره ی فعالیت ها و مشخصات انجمن پزشکی( نه کتابداری پزشکی ) طفره رفت و بینندگان را به سایت پاسکاری فرمودند در کنار نماینده انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ( که متاسفانه از حشر و نشر با پزشکان محروم هستند؟!) پشت یک تریبون، برای خیلی ها تازگی داشت.

جلسه برای همگرایی این انجمن ها یا جمع های کتابدارنه (که البته جای انجمن کتابخانه های عمومی خالی است) و همچنین شنیدن نظریات و پاسخ گویی به شبهات موجود در اذهان، بر پا گردیده وشاید تا ساعت 30/18 نتایجی شفاهی و سطحی از این جمع همگرایی حاصل شود اما به طور حتم اگر به دنبال دیدن نتیجه ای عمیق، پایدار، عملی و پر فایده از این هم اندیشی هستیم باید زمانی بیش از یک روز و یک هفته صبر کنیم.   

                                                                       

                                                                                             


کلمات کلیدی:
با سلام مجدد
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/٢٤  

سلام

سلامی که از مصلا می یاد

سلامی که بوی کتاب و نمایشگاه می ده.

پاتق کتابدارها باز هم شلوغ بود و چه خوب که بعد چند ماه دیداری تازه شد.

از خبرهای جا مونده باخبر شدم و بازم موتورم برای نوشتن حداقل برای چند بار روشن شد.

نوشتن رو دوست دارم اما به قول خانم(دکتر)مرادی زمانی که حرفی برای گفتن داشته باشم و

یا به قول خودم رمقی برای نوشتن و شاید هم کپی کردن(انی وی)

می خوام از نو با سلامی مجدد شروع کنم  


کلمات کلیدی: سلام ،نوشتن
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/٩/۱۸  

ما رو باش رو چه درختی اسممو نو جا می ذاریم ، ما رو باش

قسمی جز اون دو چشم نامسلمون که نداریم ، ما رو باش

 

به هواداری تو شیشه ی میخونه رو با سنگ شکستیم نارفیق

سنگ و شیشه اگه دشمن ، من و تو که موندگاریم ما رو باش

 

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه

ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم ، ما رو باش

 

غزل کوچه ی ما قلندرای پیرو عاشق که اینه

فکر تازه عاشق پیاده باش ما که سواریم ، ما رو باش

                                                                            اینارو باش

                                  شهریار قنبری


کلمات کلیدی:
زنگ تفريح
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٩  
سلام
برای شما کتابداران پیشنهادی دارم
با توجه تعطیلی همایشهای علمی در مرداد ماه و برای ایجاد تنوع در برگزاری جمع های کتابداری
برگزاری زنگ تفریح  با موضوع طنز کتابداری و در قالب مقاله، شعر و غیره خالی از لطف
نیست به پیشنهاد این شاگرد کوچک کتابداری فکر کنید و نظر خود را بگویید لطفا.
نظر خود را حتما اعلام کنید.
ریما

کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٧  

سرکار خانم پاکدامن

از خواندن این خبر در وبلاگ مات و متاثر شدم٬ تنها کاری که از من بر می آید

طلب صبر برای تحمل این غم٬ سلامتی خانواده شما و آرامش برای آن عزیز 

به حق پیوسته از یگانه علم هستی است.به شما تسلیت می گویم. همه

دوستان شما اندوهگین شما هستند. به عنوان برادری کوچکتر حاضر به هر 

کمکی به شما هستم.

     ریما


کلمات کلیدی:
ريمای کتابدار
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۳  

امروز صبح خاله زنگ زد و گفت که تو بلاگفا برات وبلاگ کتابدارانه درست کردم تا می

تونی توش مطلب بذار٬ مگه به دنیای کتابداری برگردی.من همین جوری از خواب که

پامی شم منگم٬ هنگ کرده گفتم چشم.لینکشم زود گذاشتم تا شب کتک سیر نوش

 جان نکنم.اسمش ریمای کتابداره حالشو ببرین.فقط برای پر بودنش مجبور به سرقت

از وبهای دیگه هستم گفتم که گفته باشم٬  ببخشید 

ریما


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٢  

شاعر که می شوی٬ خیال تو یعنی حکومت دوست.

                                 سید علی صالخی


کلمات کلیدی:
داستانی لطيف
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٢  

امروز توی باکس ایمیلم این داستان رو پیدا کردم دوست داشتم شما هم اون رو بخونین:

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

 

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

 

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

 

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

 

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

 

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .

 

پرسید مامانت خانه نیست ؟

 

گفتم که هیچکس خانه نیست .

 

پرسید خونریزی داری ؟

 

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

 

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

 

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

 

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

 

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

 

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

 

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

 

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

 

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

 

()()()()()() ()()

 

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

 

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

 

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

 

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

 

()()()()()() ()()

 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

 

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 

پرسید : دوستش هستید ؟

 

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

 

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .


کلمات کلیدی:
اصفهان
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۳/٢٠  

سلام

ده دوازده روز پیش برای همایشی اصفهان بودم

خاله هم بود.این بار پنجمی بود که اونجا می رفتم

ولی انگار که بار اولم بود٬ همچی فرق کرده بود٬ 

من٬ شهر٬ مردم٬ ساختمانها و...  نه آثار باستانی

جلب توجه منو کرد نه مطالب همایش٬تمام مدت توی گذشته

بودم سال ۸۱٬ ۸۲٬ اگه خونده بودم اگه کتابداری رها نکرده بودم

اگه اگه اگه ...

حداقل چهار سال عقب افتادم.وقتی خاله می پرسید اینا

 که از تو کوچیکترن پس چرا اون هیت علمی

اون دانشجوی دکتری٬جوابی نداشتم بهش بدم٬فقط شرمنده

شدم و پشیمان.اصفهان برام ضربه  قوی بود٬ خدا کنه که اثر ش

هم طولانی باشه.پس پیش به سوی فوقش لیسانس.  


کلمات کلیدی:
چه خبر؟
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/٢/٢۳  

خبری نیست به جز دوری یار

خنده گل

عطر بهار

شوق یک بلبل مست

قدحی پر ز شراب

در میان این همه شور و امید٬

ای خدا

تو بگو یار کجاست؟

دست او را تو بگیر

عشق من را تو بیار 

                   ریما


کلمات کلیدی:
گزارش به نازادگان
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٧  

چهار

چرا به یاد نمی آورم!؟

از دره های دور٬ آوای گنگ کسی می آید٬

زنبق ها٬ پونه ها٬ زنبورها٬ بیدها و پروانه٬

بید ها و سایه های پسین.

کودکی های مرا زنی در زنبیل خویش به خانهُ شما آورد.

یادهای غریب٬ شبهای بلند٬

و ترنم و خاطره ای که از ترانهُ خوابهای من گریخته اند.

 

چرا به یاد نمی آورم!؟

کلاغی بر بام خانه تو٬ تردید مرا رقم می زد.

درهُ اوین پر از آواز بابونه و گردو  بود.

شگفتا هرچه ترا به یادم بیاورد٬ زیباست.

بوی نمور کوچه و کلمات٬

نگاه مورب کسی که از انتهای بن بست باز آمده است٬

و دستها٬ دامنه ها٬ روزنامه های عصر٬ پتوی کهنه ای بر هرهُ دیوار...

هرچه ترا به یادم بیاورد٬ زیباست.                        

پنجره را می بندم. من عادتِ آرام دقیقه شماری مغمومم.

 

چرا به یاد نمی آورم؟

 همیشه٬ من همیشه پیش از پا نهادن به هر نهری٬

نخست مشتی از انعکاس آن را نوشیده ام. باور کن!

باور کن از شنیدن هر صدای نابهنگامی٬

انگار دیگر هیچ ترانه ای را به یاد نمی آورم.   

سید علی صالح  


کلمات کلیدی:
گزارش به نازادگان
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٠  

سه

چرا به یاد نمی آورم؟ درییچه ای رو به شمال و

گلدان تشنه ای بر ایوانِ آذر ماه.

به گمانم اگر باران نمی آمد تو حرفی برای گفتن داشتی٬

مرا از شنیدنِ صدایِ گریه های تو... ترسانده بودند.

من از هراس تماشا٬

پلک تمام پنجره ها ی جهان را خواهم بست.

چشم ها٬ درخت ها٬ چارپایه ها٬ مردمان و رازی غریب

که بر حلقه ریسمانی٬ سایه روشن مرا می نگریست  

چرا به یاد نمی آورم!؟ هنوز صدای سایش سوهان

بر استخوان جمجمه می آید. من می ترسم٬

می ترسم ای ترانه ممنوع!

مرا از به یاد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده اند.

چرا به یاد نمی آورم؟آن سوی شعله های شاخسار ارغوان٬ 

شبحی معلق٬ تردید مرا می نگرد.

نام تمامی میادین جهان٬ مرگ است.

یا مرگ٬ نامِ تمامیِ چند نقطهُ مجبور... ؟!

چرا به یاد نمی آورم؟ نشانی مرا در خلوت میله ها زمزمه مکن٬

نشانی ترا در ازدحام دیوارها زمزمه نخواهم کرد.

انگشت سبابه بر بلوغ لب و لال!

رو شنایی روز و تاریکی شب٬ چه فرقی دارد؟!  

                                         سید علی صالحی 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/٤  

در میان هفت دریا تخته بندم کرده اند

باز می گویند دامن تر مکن هشیار باش


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/٤  

من چه گویم که ترا نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد


کلمات کلیدی:
گزاش به نازادگان
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢٦  

دو

چرا به یاد نمی آورم!؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی.

هرگز هیچ شبی دیدگان ترا نبوسید.

گفتی مراقب انار و آینه باش.

گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت.

زبانِ زمستان و مراثی میله ها.

عاشق شدن در دی ماه٬ مردن به وقت شهریور.

چرا به یاد نمی آورم؟ همیشهء بودن٬ با هم بودن نیست.

گفتی از سایه روشن گریه هات٬

دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد.

یکی از همین دو سه واژه را به یاد نمی آورم.

همیشه پیش از یکی٬ سفرهای دیگری در پی است.

چرا به یاد نمی آورم؟

مرا از به یاد آوردنِ آسمان و ترانه تر سانده اند.

مرا از به یاد آوردنِ تو و تغزلِ تنها‌ئی٬ تر سانده اند.

گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت.

من تازه از خوابِ یک صدف از کف دریا آمده بودم.

انگار هزار کبوتر بچهء منتظر

در پس چشمهات٬ دلواپسی مرا می نگریست.

                                       سید علی صالحی 

 


کلمات کلیدی:
گزارش به نازادگان
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢٤  

یک

چرا به یاد نمی آورم !؟ هنوز تَنگِ غروب دریا بود٬

که فانوس کومه‌ء مرا تو روشن کردی.

پیالهء باژگون ستاره در مصیبت شامگاه 

هم از آن تأفل تاریک شکست٬

ورنه من این همه تردیدِ رفتنم نبود.

 

چرا به یاد نمی آورم؟ پیراهنم از خواب میخک و

تبسم سایه٬ غلغل‌ نیلوفر از هجوم هماغوشی ٬

و دهانم پر از بوی واژه بود. بوتهء گل سرخی بر شانهء چپم٬

هزار نام آسیمه از نشانی ماه٬

و دری بی کلید٬ مشرف به کوچه بی نام.

 

چرا به یاد نمی آورم؟ گلدانی تشنه بر ایوان آذرماه٬

 بارش غبار ستارگان دنباله دار٬ پاکتی پر از بوسه و کمپوت٬ 

 عیادت و سیگار٬ و پری دختری مغموم

در زمهریر دریچه و خشت. دیوار و چکمه و پسین٬

راه شمال و بچه آهوی تشنه ای در نشیب.

                            سید علی صا لحی


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٥/۱۱/۸  

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگو هامان٬ مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم هیچ پروانه ای٬ پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید

پاکتی سیگار

گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است

                   سید علی صالحی (نامه ها)


کلمات کلیدی:
نيايش ريرا
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٥/۱۱/۸  

خدای من٬ قلب من جایگاه توست

پس آن رامانند خود پاک و مقدس بساز

و مرا در حفاظت از قداستش یاری کن

                        پس چنین باد


کلمات کلیدی:
او
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/۱٩  

کار من در این جهان مردگی است

مردگی را دوست دارم ٬اگر

جایی باشم که او بوده

اگر کاری کنم که او گفته باشد

            کاری را که کرده باشد

              دوست داشته باشد

مردگی را برای او دوست دارم

چون فقط در مردگی است که او را دارم

                                            یاد او را

                                       عکس او را

                                        جا ی او را

در زندگی٬ من مرده ام

و او در زندگی من بی من٬ پیش من نیست

پس مردگی می کنم فقط برای او

                      ریما 


کلمات کلیدی:
من
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٥/٦/۱٠  

من کیم ؟

مرده ای متحرک در آغوش غم

چه کسی در آغوش من است

کسی که نه می خواهم در در دستان غم باشد

و نه در دستان سرد من

تو بگو

که من کیم

کی زندگی کردم

کی عاشق شدم

کی مردم؟

                  ریما


کلمات کلیدی: